تبليغاتX
میس کارتون

میس کارتون

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:37  توسط فيروزه مظفري  | 

همين حالا ،طرحم از اتاق سردبير جديد، برگشت خورد،

 سردبیر با خودکار برای همه دانشجوها سبیل کشیده بود!

با يه يادداشت زيرش كه ،يعني براشون سبيل بكشم....

*داشتيم قره قوروت ميخورديم تو تحريريه، كه ما رو به خوردن چيز هاي ديگري وا داشتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:12  توسط فيروزه مظفري  | 

نقشت را چون خیالت برباد میدهم

موشکی کاغذی شدی در دستم

پروازت دادم بسوی ماه

سرازیرشدی ،

 نرم نرمک

بسوی

چ

ا

ه

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:12  توسط فيروزه مظفري  | 

از صبح در گوشم میخواند:

 

نگر تا اين شب خونين سحر کرد

چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

...

..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:47  توسط فيروزه مظفري  | 

 

دور و براي ما، هيچ كافي شاپي نيست اما تا دلتون ميخواد، چرخي لبويي و باقالي هست.

نبودن كافي شاپ ،مانع از ديدن چنين صحنه هاي رمانتيكي نميشه.

*لطفا در خودتون و اين دو تا كبوتر عاشق، دنبال شباهت هاي ناگزير نگردين!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:51  توسط فيروزه مظفري  | 

اولي ،دو تا کاست، از شعر های شاعر و بهم هدیه داد ،اولین هدیه اش به من بود.

تودلم گفتم:سایه را بیشتر دوست دارم.

بیرون دلم گفتم:مرسی و.... قرمز شدم.

دومي ،يه كتاب از شعر هاي شاعر و براي تولدم بهم هديه داد.

تو دلم گفتم :سايه را بيشتر دوست ميدارم.

بيرون دلم گفتم:مرسي و.... قرمز شدم.

 بعد اولي لجش گرفت و اون كتاب و داد به يكي از شاگردهاش!

دومي ،يه بوم مربع خريد و گفت اين شعر عاشقانه شاعر وبه صورت اسپيرال روش بكش.

تودلم گفتم:زكي... اين و بكشم كه تو هديه اش بدي به يكي ديگه؟!

بيرون دلم گفتم:باشه...از لجم قرمز شدم.

سومي ،دوتا سي دي از شاعر و گذاشت روي ميز  و گفت اين ها رو گوش كن.

تو دلم گفتم:نه ،من سايه را بيشترك دوست دارم.

بيرون دلم گفتم:مرسي...وتمام تلاشم کردم تا قرمز نشم.

چهارمي ،هدفونش و از گوشش درآورد وگرفت به سمتم،اين شعر شاعر و شنيدي؟

تو دلم گفتم:گ ه تو دهنت....

بيرون دلم.....قنددون و پرت كردم طرفش.

*وقتشه كه همه بفهمن من ه.الف. سايه را از همه شاعران معاصر بيشتر دوست دارم!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:30  توسط فيروزه مظفري  | 

همین یه ربع پیش یکی از نقاشی های پارسالم و فروختم....

پرسیدن: اسم این نقاشی چیه؟

گفتم:مرتیکه نی نواز و زنیکه کوزه به سر.

نتیجه گیری اخلاقی:بعد از ساعت 12 شب نقاشی نفروشید!

                                       ***************************

از وقتی گفتم جاسیگاری جغدم و افتتاح کردم از چپ و راست سیگار هدیه میگیرم!

نتیجه گیری غیر اخلاقی:رفیق بد بیشتر از رفیق خوب یافت میشود!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:41  توسط فيروزه مظفري  | 

ديروز توي عكس هاي نمايشگاه مشهد، اين عكس هادي و پيدا كردم ...عكسي بدون شرح.

نميدونم اون لحظه كه هادي، ماكت ميله هاي زندان و به دست گرفت و اين فيگور و جلوي دوربين آمد در ذهنش چه ميگذشت،...

به اميد رهاييش...

.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:20  توسط فيروزه مظفري  |