*منتظر نتيجه گيري من هستين؟خب.....بعد به درك متقابل رسيديم و من كتابش و تصويرگري كردم!
*هنوز هنوزه، موسيقي آدم ها رو محترم ميكنه به چشمم.*راستی ، یه نتیجه گیری منفی هم داشت این داستان.....نصف مبلغ قرارداد و تخفیف دادم!
*منتظر نتيجه گيري من هستين؟خب.....بعد به درك متقابل رسيديم و من كتابش و تصويرگري كردم!
*هنوز هنوزه، موسيقي آدم ها رو محترم ميكنه به چشمم.*راستی ، یه نتیجه گیری منفی هم داشت این داستان.....نصف مبلغ قرارداد و تخفیف دادم!
قرار گذاشتیم بریم سینما ، با اولي و دومي،گفتم: من از كلاس خط صداقت جباري جيم ميشم وميام
و راه افتادم به سمت سينما آزادي،به نظرم يكي از فيلم هاي مخملباف بود،جلوي سينما غلغله بود
رفقام و پيدا نكردم،(در زمان هاي قديم، موبايل اختراع نشده بود !) براي همين نتونستم باهاشون
تماس بگيرم فيلم شروع شد و همه كم كم رفتن تو سالن ،
من موندم و حوض علي!
دست از پا درازتر برگشتم خونه ، شب زنگ زدم به اولي :
-كجا بودين؟ چرا نيومدين پس؟
-تو كجا بودي ؟مارو كاشتي جلوي سينما....
ـولي من از ساعت ۴ تا ۵ جلوي سينما آزادي بودم!
ـسينما آزادي؟ما كه قرارمون سينما عصر جديد بود!
چند سال بعد،تهران،روز خارجي-۱۳۸۸هجري شمسي
ـ خانوم....چك حق التصويرتون آماده است، لطفا تشريف بيارين دفتر مجله
ـ چشم،آدرس لطفا؟
ـخيابان انقلاب ،روبه روي سينما....
ـممنون فردا ميام خدمتتون
فردا صبح، خيابون انقلاب،روبه روي سينما بهمن پياده ميشم و دنبال پلاك ۶۶ ميگردم،...
همه پلاك ها سه رقمي هستن، دوباره به يادداشت آدرس نگاه ميكنم بعله پلاك ۶۶...
كلافه شدم بس كه دنبال پلاك ۶۶ گشتم،
بعد از نيم ساعت بالا پايين رفتن توي خيابون انقلاب، سرانجام ، به منشي مجله زنگ ميزنم
ـمن روبه روي سينما بهمنم اما پلاك ۶۶ و پيدا نميكنم
من كي گفتم سينما بهمن ؟گفتم سينما سپيده!
به دفترچه يادداشتم نگاه ميكنم :خيابان انقلاب ،روبه روي سينما سپيده ،پلاك ۶۶...
زمان خيلي نزديك،داخلي، شب گذشته
ـاسم اون فيلم دختر مخملباف چي بود، تو كردستان ساخته بود؟
ـاسب ها براي كي شيهه ميكشند!
ـاون زنگ ها براي كه به صدا در ميايند بود.
ـمن نميدونم اسب داشت...
اون فيلم بهمن قبادي بود ،كه اسب داشت!
*هر وقت سوال سينمايي داشتين، ميتونين روي من حساب كنين.
خواب هايي كه هي تكرار ميشه،
هي زشت ميشه، هي سوسك ميشه...وهي
*از خواب هاي من گمشو برو بيرون نارفيق.
*بوي خون و تيزي و ناموس گرفتم بعد از فيلم آق مسعود (لهجه هم در آوردم!)
*از مترو که در اومدم،ديدمش....آقاي وزير اسبق و
تنها بود ، يه بسته خريد هم به دست داشت،سلام و عليك گرمي كرديم و بعد از كنار هم رد شديم...
ديشب تجسمش ميكردم كه در خواب هي از اين پهلو به آن پهلو ميچرخه و فكر ميكنه كه اون خانوم
عينكيه كي بود كه امروز ديدمش!
مدام نق میزدم که حوصله ام سر رفته،مامان ميگفت از گشنگيه ...
و حالا من در كمال بيحوصلگي هي چايي و بيسكوييت ميخورم،هي چايي و بيسكويت ميخورم،هي...
تازگی ها آدم ها به طرز فجیعی وسوسه ام میکنن که یا بکشمشون و یا اینکه بکشمشون!
*اولی را با کسره بخوانید، دومي رو با ضمه.
بانو فرمودند: وقتی که مستم ، بهم پیشنهاد ازدواج ندین ، چون ممکنه قبول کنم!